Thursday, February 4, 2010

Maybe

اولش دست هامان را آورده بودیم روی پیشانیمان
درست بالای ابروها
سرمان را جا داده بودیم در انحنای میان انگشت شست و سبابه
خیره شده بودیم به روبرو
که یعنی چه مسیر نامعلومی
چه طولانی
اصلا چه ته اش معلوم نیست ..
اولش فقط فکر رفتن را می کردیم
می گفتیم اگر با سرعت 180 کیلومتر در ساعت هم برویم حالا حالاها نمی رسیم به آخر
آخر و انتها و پایان معنا نداشت برای هیچ کداممان
یعنی همیشه همین است
اینکه اول ِ راه آنقدر ذوق با هم بودن را داریم که چشممان دیگر هیچ چیزی را نمی بیند
جز
جز خوشبختی آن روزها و لحظه های اول ..
دستمان را گذاشته بودیم روی پیشانی هایمان و برای هیچ کدام، آخر ِ راه هیچ معلوم نبود
هیچ معنی نداشت
حالا ولی
انگار
دارد همه چیز ته می کشد ..