Friday, December 25, 2009

این یک داستان واقعی است:
« آن روزها من تند راه می رفتم و تو کند دنبالم می آمدی و همیشه نفس نفس می زدی و زیر لب غر می زدی که : فلانی! نمی شود آرام تر بروی؟ اما این روزها من آرام راه می روم و تو تند کرده ای سرعت گامهایت را. این بار من از تو می خواهم که آرام تر راه بروی. شاید آن روزها نگاه من جای دیگری بود و اشتیاق رسیدن به جای دیگر تند می کرد عزیمتم را، و شاید تو دنبال چیزی در دور دست ها نبودی؛ همین حالا را می خواستی، همین دم با هم بودن را. شاید این روزها تو نگاهت درگیر دورهاست؛ درگیر چیزی/کسی در دورها. و اشتیاق رسیدن به آن دور، تند می کند راه رفتنت را. و شاید من دیگر دنبال چیزی در دوردست ها نیستم و همین حالا را می خواهم، همین با هم بودن را، همین تو را.

آرام تر برو،
نفسم گرفت...