بهش گفتم که بلند تر حرف بزن، گوش های من نمی شنوند. اصلاً کسی که یک عمر توی دلش داد زده و فریاد و فغان کرده معلوم است کر می شود یک روزی، معلوم است گوش هایش دیگر شنیدن نمی دانند. آن وقت دیگر حکایت، می شود فقط حکایت لب ها. تکان ها و لرزش هایش و بالا و پایین رفتن هایش. بعد به این فکر می کنم که چه چیزی می تواند بلندتر از صدای شکستن دل باشد، مهم نیست چه دلی، سنگین یا سبک، ساده یا پرتکلف. لب هر دلی یک جور تکان می خورد موقع بغض. با خودم فکر می کنم که چه چیز بلندتر است از صدای ساکت شکستن یک دل، آن هم به هزار بهانه؟
چقدر می شود خودت را به نشنیدن بزنی همسایه!؟
چقدر می شود خودت را به نشنیدن بزنی همسایه!؟