Sunday, December 20, 2009

درست وقتي ميپرسي: "هنوزم بهش فكر مي كني؟" همه چيز بهم ميريزد.
درست وقتي داريم مسير هميشگي مان را بعد از ماه ها با هم پياده مي رويم و از هر مغازه اي كه رد مي شويم شروع مي كنيم به داستان تعريف كردن هاي سريالي مان كه يادت هست؟ آن شب؟ آن بعدازظهر سرد؟ آن تابستان ِ گرم ِ ديوانه كننده؟
بعد يكهو برويم امير چاكلت. بنشينيم روي صندلي هاي دل نچسبش. سفارشمان كه حاضر شد بگيريم دستمان و بزنيم بيرون كه يعني ما عادت داريم چيزهاي گرم را در هواي سرد بخوريم! بعد هي حرف بزنيم و حرف بزنيم و هي ليوان ِ توي دستمان سرد شود و سرد شود و سرد شود و عين خيالمان نباشد!
درست وقتي دوست داريم بزنيم به خط بي خيالي همچين بلايي سرمان مي آيد. حواست هست؟
همچين بلايي كه بي دليل يكهو ذهنت مي رود سراغ اين سوال كه "هنوزم بهش فكر مي كني؟" و من بي وقفه جواب ميدهم "آره" و انقدر از جوابم مطمئنم كه حتي لحظه اي هم فكر نمي كنم به عواقبش. به اينكه چقدر بين آره و نه اي كه ميخواهم بگويم فرق وجود دارد. به اينكه اصلا جواب درست كدام مي تواند باشد؟ مي گويم "آره" و خودم را خلاص مي كنم. مي گويم "آره" و يك نفس عميق مي كشم و از سردي هوا به سرفه مي افتم. مي گويم "آره" و بعدش به اين فكر ميكنم كه چه درست جواب دادم.
درست بعد از همين وقت است كه رفتن توي نايك و لباس فروشي ِ كمي پايين ترش و كتاب فروشي كمي بيشتر پايين ترش با كلي خودكار و مداد و كاغذ و دفترهاي رنگي، با كلي كتاب و موزيك و فيلم، با كلي وسايل هيجان انگيز ِ ديگر و حتي آديداس هم نمي تواند حواسم را پرت كند!
درست بعد از همين وقت است كه دلم كمي پياده روي با موزيك مي خواهد. تنهاي تنها. كه يادم نرود هنوز هم به تو فكر مي كنم هميشه. درست بعد از همين وقت هايي كه موزيك ها براي خودشان مي خوانند و من براي خودم و پاهايم براي خودشان و دستانم براي خودشان. همين وقت هايي كه قدم هايم هي كند مي شود و دستم مي رود روي اسمت و هي به اين فكر مي كنم كه تو چه خوب بودي براي خودت. تو چه مهربان بودي براي خودت. تو چه خاص بودي براي خودت. بعد قاطي ِ اين فكر ها و صداها و سوز سرما يادم بيايد كه تو چه دوست داشتي همه چيز وقتي تمام شد تمام شده باشد.
گوشيم را مي گذارم توي جيبم و گوشم را تيز مي كنم. آقاي توي ام پي فور ام دارد داد مي زند: يو آر اونلي د وان ..