توی خیابان
برگ ها دنبالم می کنند
تا کافه
حرف هایشان را نمی فهمم
دور پاهایم می پیچند
پچ پچ پیرشان گوشم را آزار نمی دهد
رازی مگو را بگو می کنند انگار
می دوم
تا به قرارم برسم
توی کیفم
لای کتابی قطور که هیچ وقت نخواندمش
یک گل
که خشک
که پیر
که بوی آشنایی می دهد
به قرار می رسم
کتاب را باز می کنم
گل را می افتد از لای کتاب
بی نگاه من
برگ ها آرام می گیرند
آرام می میرند
برگ ها دنبالم می کنند
تا کافه
حرف هایشان را نمی فهمم
دور پاهایم می پیچند
پچ پچ پیرشان گوشم را آزار نمی دهد
رازی مگو را بگو می کنند انگار
می دوم
تا به قرارم برسم
توی کیفم
لای کتابی قطور که هیچ وقت نخواندمش
یک گل
که خشک
که پیر
که بوی آشنایی می دهد
به قرار می رسم
کتاب را باز می کنم
گل را می افتد از لای کتاب
بی نگاه من
برگ ها آرام می گیرند
آرام می میرند