مترسک را باید دودستی بقل کنم؟
که در بطن ترسانندگی قرار بگیرم و دیگر نترسم؟
که در بطن ترسانندگی قرار بگیرم و دیگر نترسم؟
حقیقتاً زبرست برای درآغوش کشیدن و خوابیدن؛
که آنهم بهدرک -- مگر کماند شبهایی که با زبری صبح شدند؟
صبح بیدار میشوم. طفلک خودش هم معذّب شده. با زبان بیزبانی میخواهد تلویحاً به من بفهماند:
دوای تنهایی مرگست.
میخواهد با زبان بیزبانی به من کارت شناساییش را نشان بدهد که نامش مترسکست و نه...
دور مزرعه میچرخم. کلاغها دارند بهمرور زمان شجاع میشوند؛ یاد میگیرند؛ یادگیری.
همه چیز تلخ است.
تلخ نه بهمعنی در-ذات؛ بهمعنی اینکه دیگر دهانم انگیزهای برای نوشیدنش ندارد -- هرچهقدر هم بدون اسانس باشد.
تلخ نه بهمعنی در-ذات؛ بهمعنی اینکه دیگر دهانم انگیزهای برای نوشیدنش ندارد -- هرچهقدر هم بدون اسانس باشد.