Sunday, January 3, 2010

من هنوز به دیروز فکر میکنم. به وقتی که تمام شدی برایم. به اینکه چه ساده آدم ها تمام می شوند برای هم. من هنوز در دیروز مانده ام. در یک عصر سردی که روبروی پنجره نشسته بودم و با تو حرف میزدم. با یک پیراهن قرمز با گل های سبز. که همه می گویند چه زیاد به من می آید. من هنوز در میانه ی حرف هایت مانده ام. در یک تک جمله. که انگار کافی بود برای به خود آمدن. برای تمام کردن. برای تا صبح گریستن. فهمیدن و نفهمیدن تو مهم نبود. نیست. مهم کاری بود که من کردم. مهم حرفی بود که تو زدی. و من آدم با جنبه ای نیستم انگار. و من آدم با ظرفیت ای نیستم انگار.
دلم میخواهد همه چیز دوباره از دیروز ساعت 3 شروع شود. و من دیگر هیچ حرفی نزنم با هیچ کس.
می دانم که نمی شود.
ولی باز آرزو می کنم.
کاش همه چیز به عقب برگردد. برای چند ساعت حتی. مگر چه می شود؟