کاش می فهمیدی وقتی خوب نیستی،
وقتی اخم هایت را توی هم می کنی،
وقتی می شوی سکوت مطلق،
وقتی خودت را محو می کنی لای دودهای سیگارت،
وقتی می شوی درد،
نباید از من بخواهی بنشینم روبرویت و حلقه های دودت را بشمرم.
تعداد چروک های پیشانی ات را.
ثانیه های سکوتت را.
کاش می فهمیدی باید بی هوا شروع کنی به حرف زدن.
از تمام آن چیزی که تو را به این روز انداخته.
کاش این را هم می فهمیدی که من معنای تمام این سکوت ها و دودها و سیگارهای پشت سر هم را بلدم.
ولی دلم برای صدایت تنگ شده.
برای کلمه هایی که هیچ گاه به آخر نمی رسند از بس خسته ای از گفتنشان.
حرف بزن
حرف بزن
حرف بزن
کاش پاکت سیگارت تمام شود!